سایت شخصی شهرام کرمی نویسنده و کارگردان تئاتر | کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!
15943
rtl,post-template-default,single,single-post,postid-15943,single-format-standard,ajax_fade,page_not_loaded,,vss_responsive_adv,vss_width_768,qode-child-theme-ver-1.0.0,qode-theme-ver-16.1,qode-theme-bridge,disabled_footer_top,disabled_footer_bottom,wpb-js-composer js-comp-ver-5.4.7,vc_responsive

کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!

کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!

نوشتن درباره روزگار جنگ دغدغه همیشه من بوده و هربار که به سوژه‌ای فکر می‌کنم این تاریخ و مردمان آن برای من مرور می‌شود. کودکی و جوانی من با هزاران سختی و خاطره روزها و شب‌های جنگ تمام شد. نوشتن درباره خانواده و مردمان این تاریخ یک حس و احترام درونی برای من دارد. وجوه مشترک بیشتر آثار من مادر و همسر و فرزندان کسانی هستند که در جنگ بوده‌اند. یکی از بستگان ما خلبان بود. «رضا نژاد رضایی» که سال 1360 در منطقه غرب و حین عملیات عراقی‌ها چرخبال او را زدند و شهید شد. عکس و تصویر او را همیشه می‌دیدم. عکس با لبخند او در کنار یک چرخبال. «فرشته‌بانو» همسر صبور او دو فرزند خردسال را مادرانه بزرگ کرد. سال‌ها از آن روزگار می‌گذرد و حالا فرزندان او بزرگ شده‌اند. کتابی با عنوان«شهریار شهر» درباره زندگی شهید خلبان «سید علی اقبالی دوگاهه» را خواندم. زندگی پرشور او مرا مشتاق کرد تا درباره زندگی او و بقیه خلبان‌های نیروی هوایی که در جنگ بوده‌اند بیشتر مطالعه کنم. شهیدان خلبان «منصور آزاد» و «حسین بهرام» و «حسین و ابراهیم دل حامد» زندگی و سرانجام پرافتخاری داشته‌اند. وجوه مشترک زیادی در زندگی همه این سربازان و رزمنده‌های وطن وجود دارد. جوانان پرشور و با استعداد و متحبر و جنگجو که در شرایط جنگ تحمیلی با احساس تکلیف نقش پررنگ و قهرمانانه در دفاع از کشور داشته‌اند. نقش خانواده و بخصوص همسران این شهیدان یک موضوع مهم است. آن‌ها با وجود تعهد به خانواده در برابر احساس وطن‌دوستی خود سرنوشت دیگری را برای خود رقم زدند تا در یک بار حیات کوتاه این جهان برای همیشه آسمانی شوند. این روزها با شور و علاقه زیاد نوشتن نمایشنامه «کاش جای این همه استخوان، لب‌هایت برمی‌گشت!» را آغاز کردم که از فرازهایی از زندگی این عزیزان الهام گرفته شده است.

بخشی از نمایشنامه:
«از آسمون صدای خدا میاد که آرزوهای من رو با خودش رو زمین می‌باره!… صدای زنگ مدرسه می‌شنوم. صدای بارون میاد. آسمون از درد غُرنبه می‌کنه. مثل اینکه کسی صدای شادی رو کِل بکشه. ابرها اشک می‌بارن رو زمین. این وقتا دل‌م از غم و غصه سبک میشه. بارون صدای خداس!… گوش میدم به صدای بارون. صدای خدا!… خدا با من حرف می‌زنه. از صداش آروم میشم!… با بارون خاطرات شیرین زندگی برام زنده میشه. کودکی و دنیای بازی. شوق چشم‌های آدم‌ها که به من لبخند می‌زنن. دنیای خیال و رویا!… بارون با من حرف می‌زنه. وجودم رو نوازش می‌کنه. انگار زخم‌های تن‌م شسته میشه. فکر می‌کنم با بارون به دنیا اومدم،  بزرگ شدم، عاشق شدم!… بارون که میاد همه آرزوها یادم میره. چقدر این وقتا دنیا قشنگ میشه. تو آغوش خدا خودم رو حس می‌کنم!… شاید من یه قطره هستم که از آسمون باریدم و حالا رو زمین وایسادم. به صدای خدا گوش میدم. صدای ناودون خونه مثل جیغ یه مرغ دریایی می‌مونه. به رد بارون تو آسمون نگاه می‌کنم. بارون مثل سوزن به زمین می‌باره. زیر بارون می‌ایستم تا آروم بشم. با خدا حرف می‌زنم. این وقت‌ها خدا حرف‌های آدم رو می‌شنوه. صدای تلفن میاد!… صدای زنگ تلفن! جواب دادم: الو…. خودم هستم. ریحانه شکیب!…  میشه دوباره حرف‌تون رو تکرار کنید. یعنی من می تونم دوباره تو مدرسه به بچه‌ها درس بدم؟!» بارون میاد!…. از آسمون صدای خدا میاد که آرزوهای من رو با خودش رو زمین می‌باره!… صدای زنگ مدرسه می‌شنوم.»

کاش جای...

دیدگاهی وجود ندارد

لطفا دیدگاه خود را درج نمایید