سایت شخصی شهرام کرمی نویسنده و کارگردان تئاتر | ماشین آقای حریری
15947
rtl,post-template-default,single,single-post,postid-15947,single-format-standard,ajax_fade,page_not_loaded,,vss_responsive_adv,vss_width_768,qode-child-theme-ver-1.0.0,qode-theme-ver-16.1,qode-theme-bridge,disabled_footer_top,disabled_footer_bottom,wpb-js-composer js-comp-ver-5.4.7,vc_responsive

ماشین آقای حریری

ماشین آقای حریری

 

ماشین آقای حریری

نادردایی ته‌تغاری خانواده بود و همه دوست داشتند مجلس عروسی او شاد و بزرگ و باشکوه برگزار شود. خود نادر‌دایی هم با لذت و شوق زیاد برای برگزاری مجلس عروسی خودش تلاش می‌کرد. همه فکر و ذکر اهالی خانه مدت زیادی برگزار شدن همین عروسی بود. همه به اتفاق خانواده نشستند و یک سیاهه از اسم مهمان‌ها که قرار بود به مراسم دعوت بشن تهیه کردند. مهمان‌های خانواده عروس و داماد زیاد بودند و نادر‌دایی اصرار داشت که فقط یک عده خاص را دعوت کند و حضور یک بخش از فامیل و دوست و همسایه در مراسم برای او اهمیت نداشت. کنار اسم و فهرست برخی از دعوت شده‌ها علامت و حرف «م» نوشت و با داد و فریاد اصرار داشت که فقط همین‌ها را دعوت می‌کنم که در عروسی من باشند. برای پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه دایی‌ها قابل قبول نبود که یک عده فامیل‌دور و دوست و همسایه ناآشنا تو عروسی پسرش باشند ولی آنها که نزدیک‌تر و آشناتر بودند در مجلس نباشند! اما نادر‌دایی اصرار داشت و گفت:
– «همین‌ها که من علامت زدم باید تو مراسم باشند.»
چندبار فهرست مهمان‌ها بالا و پائین شد ولی نهایت نادر‌دایی فهرست مورد قبول خودش که کنار همه آن‌ها حرف «م» را نوشته بود را بالای سرش گرفت و گفت:
– «
فقط همینا رو دعوت می‌کنم تو عروسی من بیان.»
پدربزرگ که از رفتار پسرش متحیر بود گفت:
– «عروسی پسر من باشه و فلانی که از من دور است تو مجلس دعوت بشه و عمه‌زاده‌ها و عموزاده‌های من یکی‌شون باشه و یکی دیگه‌شون نباشه؟!»
اردشیر دایی گفت:
– «اینا رو که حرف «م» کنار اسم‌شون نوشتم ماشین دارن و باید تو مراسم من باشن. اینا با ماشن پشت سر ماشین عروس بوق می‌زنن و مجلس من میشه بهترین عروسی شهر!»
خانواده که تازه معنی کلمه «م» را فهمیده بودند سکوت کردند و بعد که اصرار اردشیر دایی رو فهمیدن سعی کردند چندتا اسم فامیل و دوست رو که ماشین نداشتند و بودنشان تو مراسم لازم بود رو تو فهرست جا کنن. دایی بزرگ‌تر اسم برادرهای باجناقش رو با اصرار تو لیست جا زد و وقتی دید اردشیر دایی قبول نمی‌کنه و شاکی است گفت:
«اینا ماشین دارن!…»
نادر دایی هم که تو ذهنش فقط صف ماشین‌های پشت سرش رو تصور و خیال می‌کرد کوتاه آمد و روی بعضی اسم‌ها به هوای داشتن ماشین دیگر حرفی نزد. کار فهرست که تمام شد پدربزرگ اسم‌ها رو با دقت نگاه کرد و یکباره برق از چشماش پرید و گفت:
– «من با این آقای حریری و خانواده‌ش مشکل دارم. جرا اینو دعوت کردین؟»
دایی با اعتماد و خوشحالی گفت:
– «آقای حریری ماشین آخرین مدل داره!…»
پدربزرگ فهرست دستش رو پرت کرد و گفت:
– «گور بابای خودش و ماشینش!…»
نادر‌دایی و پدربزرگ سر دعوت آقای حریری و خانواده چند ساعت بحث کردند ولی دایی اصرار داشت که حتماً باید این مهمان را دعوت کند و بودن او و ماشینش تو مراسم براش اهمیت زیاد داشت. بالاخره هم قرار شد همه فهرست رو که بیشترشون ماشین داشتند رو دعوت کنند و نادر‌دایی تصمیم داشت روز عروسی یه کاروان با ماشین‌‌های زیاد پشت سر ماشین‌عروس راه بندازه که  همه اونا بوق بزنند و خیابان‌های شهر رو شلوغ کنند!

روز عروسی جلوی خونه یک تعداد ماشین بود. نادردایی که از وضعیت ماشین مهمان‌ها راضی نبود با نگرانی و دلشوره همیشگی یک داماد، جلوی در ایستاده بود و به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت. هر مهمان که می‌رسید و با نادردایی حال و احوال می‌کرد و دامادی او را تبریک می‌گفت دایی کنجکاوانه فقط دورتر را نگاه می‌کرد که ببیند آنها ماشین را کجا پارک کرده‌اند!…
آقای حریری و خانواده شلوغ او از دور پیدا شدند. با دیدن آقای حریری گل از نگاه نادردایی شکفت!… به استقبال آقای حریری رفت و هر چه دورتر را نگاه کرد اثری از ماشین او ندید. با نگرانی سوال کرد:
– «چرا پیاده تشریف آوردین آقای حریری؟!…. »
آقای حریری که خانواده شلوغش رو به داخل خانه هدایت می‌کرد گفت:
– «خونه که نزدیکه ماشین برای چی بیارم؟!»
لبخند و شوق در صورت نادر دایی خشکید. آقای حریری و اهل و عیال او که کسی از فامیل هم اونا رو نمی‌شناخت داخل مجلس شدند و پدربزرگ سعی داشت نگاهش به آنها نیفتد و این مهمان ناخوانده را نبیند!….

وقتی ماشین‌عروس نادردایی تو خیابان راه افتاد فقط چند ماشین پشت سر آنها بود که تو شلوغی شهر بوق کوتاه‌شون گم می‌شد. خبری از ماشین آقای حریری نبود.

5 دیدگاه
  • مرندی
    منتشر شده توسط 09:28h, 27 تیر پاسخ

    بسیار عالی?

  • Adel
    منتشر شده توسط 10:28h, 27 تیر پاسخ

    خیلی خوب بود. طنز خوبی داشت.

  • Adel
    منتشر شده توسط 10:29h, 27 تیر پاسخ

    خواندم و لذت بردم. یلی خوب بود. طنز خوبی داشت.

  • پرستو رضایی
    منتشر شده توسط 17:45h, 27 تیر پاسخ

    خواندن نوشته های شما یکی از لذتهای زندگی من است
    برقرار باشید استاد عزیزم ???

    • shahramadmin
      منتشر شده توسط 00:58h, 28 تیر پاسخ

      سپاس از شما و انرژی خوبتان
      درود

لطفا دیدگاه خود را درج نمایید