سایت شخصی شهرام کرمی نویسنده و کارگردان تئاتر | چاپ نمایشنامه «کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!»
15977
rtl,post-template-default,single,single-post,postid-15977,single-format-standard,ajax_fade,page_not_loaded,,vss_responsive_adv,vss_width_768,qode-child-theme-ver-1.0.0,qode-theme-ver-16.1,qode-theme-bridge,disabled_footer_top,disabled_footer_bottom,wpb-js-composer js-comp-ver-5.4.7,vc_responsive

چاپ نمایشنامه «کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!»

چاپ نمایشنامه «کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!»

 

کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!

به فاصله اندک از پایان نگارش اثر جدید من فرصت شد و این نمایشنامه منتشر شد. «کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!» جدیدترین نوشته من است که عاشقانه نوشتم و با دلبستگی زیاد برای اجرای آن پی‌گیر آن هستم. مدت‌ها از این فضا دور بودم و نوشتن این نمایشنامه علاوه بر شوق بی‌پایان برای من یک جور کار پر عشق بود. مثل کسی که از خانه و علاقه‌ام دور شده باشم برای نوشتن این درام پر شوق بودم. مثل سال‌های اول که نوشتن را با حرص و ولع برای خالی شدن فکرهایم دوست داشتم. حس عجیبی دارد نوشتن که نمی توانم این لذت را شرح دهم. برخی احساس های زندگی را فقط باید درک کرد.

بخشی از نمایشنامه:

«از آسمون صدای خدا میاد که آرزوهای من رو با خودش رو زمین می‌باره!… صدای زنگ مدرسه می‌شنوم. صدای بارون میاد. آسمون از درد غُرنبه می‌کنه. مثل اینکه کسی صدای شادی رو کِل بکشه. ابرها اشک می‌بارن رو زمین. این وقتا دل‌م از غم و غصه سبک میشه. بارون صدای خداس!… گوش میدم به صدای بارون. صدای خدا!… بارون با من حرف می‌زنه. از صداش آروم میشم!… با صداش خاطرات شیرین زندگی برام زنده میشه. کودکی و دنیای بازی. شوق چشم‌های آدم‌ها که به من لبخند می‌زنن. دنیای خیال و رویا!… بارون با من حرف می‌زنه. وجودم رو نوازش می‌کنه. انگار زخم‌های تن‌م شسته میشه. فکر می‌کنم با بارون به دنیا اومدم،  بزرگ شدم، عاشق شدم!… بارون که میاد همه آرزوها یادم میره. چقدر این وقتا دنیا قشنگ میشه. تو آغوش خدا خودم رو حس می‌کنم!… شاید من یه قطره هستم که از آسمون باریدم و حالا رو زمین وایسادم. به صدای خدا گوش میدم. صدای ناودون خونه مثل جیغ یه مرغ دریایی می‌مونه. به رد بارون تو آسمون نگاه می‌کنم. مثل سوزن به زمین می‌باره. زیر بارون می‌ایستم تا آروم بشم. با خدا حرف می‌زنم. این وقت‌ها خدا حرف‌های آدم رو می‌شنوه. صدای تلفن میاد!… صدای زنگ تلفن! جواب دادم: الو…. خودم هستم. ریحانه شکیب!…  میشه دوباره حرف‌تون رو تکرار کنید. یعنی من می تونم دوباره تو مدرسه به بچه‌ها درس بدم؟!» بارون میاد!…. از آسمون صدای خدا میاد که آرزوهای من رو با خودش رو زمین می‌باره!… صدای زنگ مدرسه می‌شنوم.»

دیدگاهی وجود ندارد

لطفا دیدگاه خود را درج نمایید