سایت شخصی شهرام کرمی نویسنده و کارگردان تئاتر | ادبیات
101
rtl,archive,category,category-the-literature,category-101,ajax_fade,page_not_loaded,,vss_responsive_adv,vss_width_768,qode-child-theme-ver-1.0.0,qode-theme-ver-16.1,qode-theme-bridge,disabled_footer_top,disabled_footer_bottom,wpb-js-composer js-comp-ver-5.4.7,vc_responsive

ادبیات

  به فاصله اندک از پایان نگارش اثر جدید من فرصت شد و این نمایشنامه منتشر شد. «کاش جای این همه استخوان لب‌هایت برمی‌گشت!» جدیدترین نوشته من است که عاشقانه نوشتم و با دلبستگی زیاد برای اجرای آن پی‌گیر آن هستم. مدت‌ها از این فضا دور...

  نادردایی ته‌تغاری خانواده بود و همه دوست داشتند مجلس عروسی او شاد و بزرگ و باشکوه برگزار شود. خود نادر‌دایی هم با لذت و شوق زیاد برای برگزاری مجلس عروسی خودش تلاش می‌کرد. همه فکر و ذکر اهالی خانه مدت زیادی برگزار شدن همین عروسی...

دماوند اسم پسرهمسایه ما بود. اسم شناسنامه‌ای او سیامک بود اما پدرش دماوند صدایش می‌زد. فقط پدر او را دماوند صدا می‌زد. کسی هم نمی‌دانست چرا پدر او را دماوند صدا می‌زد؟!...

دماوند اسم پسرهمسایه ما بود. اسم شناسنامه‌ای او سیامک بود اما پدرش دماوند صدایش می‌زد. فقط پدر او را دماوند صدا می‌زد. کسی نمی‌دانست چرا پدر او را دماوند صدا می‌زد. دماوند یک روز صبح مُرد و او را در گورستان شهر خاک کردند. روی...