نمایشنامه «چشمهای اسماعیل» را برگرفته از کتاب خاطرهنویسی «بابک طیبی» با نام «چشمهای خردلی» نوشتهام و حالا هم این اثر چاپ شد. این اولین کتاب اقتباسی من است و پیش از این چنین روشی را تجربه نکرده ام. برداشت و نگاه به تاریخ و یا شخصیتهای تاریخی برای من همیشه منبع الهام بوده ولی اینکه یک کتاب خاطره را مرجع نوشتن یک کار کنم تجربه تازهای برای من بود. در این اقتباس متعهد بودم که منبع و مرجع خود را رها نکنم و این موضوع برای نوشتن کار آزادانه مرا سخت کرده بود.
اسماعیل جمالی جانباز شیمیایی جنگ ایران و عراق که به عنوان یک روستایی در سن جوانی عازم جبهه شده در همان چند سال اول جنگ شیمایی و مجروح میشود. خاطرات او شامل تولد تا سالهای کودکی و نوجوانی و جنگ است که با مجروح شدن مسیر زندگی او تغییر میکند. وقت خواندن کتاب خاطرات این مرد مبارز، شخصیت ساده او برای من جذاب بود تا اینکه ماجراهایی که تعریف میکرد. درباره جنگ و آدمها و داستانهای آن من که کودکی خود را در این شرایط بزرگ شدهام چندان درگیر ماجرا نمیشوم اما شخصیت روستایی اسماعیل برای من چنان بود که شور و شوق پیدا کردم برای نوشتن و نوشتم.
چشمهای اسماعیل که زندگی را عاشقانه دوست دارد با جنگ نابینا شده و او دوست دارد با همان عشق و شور دوباره به دنیا نگاه کند. چشمهایی که دیگر نمیبیند. بخشی از این شور و عشق را با هم بخوانیم:
«صدای باران میشنوم!… چندروزه که باران میباره. صدای باران مثل آواز دور مادری میمونه که برای بچهاش لالایی میخونه. من یه مجروح جنگ هستم. این شناسنامه و هویت تازه منه و تا پایان عمر همراه من خواهد بود. چشمهام دیگه جایی رو نمیبینه ولی من الان احساس میکنم تو روستامون نوجین هستم و چندروزه که باران میباره!… وقتی صدای باران میشنوم آرام میشم. با صدای باران پرت میشم به سالهای دور. اون وقتها که بچه بودم و همه چیزهایی که میدیدم برام مثل یه تابلوی قشنگ نقاشی بود. کودکی و خاطرات اون یه رؤیای بزرگه و من از این دوران خاطرههای شیرین زیادی دارم. از اون سالها هر چه یادم هست شیرین و زیباس!… برای من آبادی نوجین مثل یه بهشت همیشهس!… جایی که به دنیا اومدم. نوجین، آبادی اجدادی ما بوده و هست. روزی که من به دنیا اومدم باران زیادی میبارید. اهل روستا باران رو برکت صدا میزنن. باران بهترین رفیق آدمای روستاست. هر وقت آسمان ابری میشه و صدای پای باران میاد همه غصههای زمین فراموش میشه. پدرم گفت: «روزی که به دینا اومدی چند روز بود که باران میبارید و ما خواستیم اسم تو رو باران بزاریم. ولی مادرت اسماعیل صدات زد و شدی اسماعیل ما و یادگار سال برکت!» شاید میخواست با این حرفش به من حالی کنه که چقدر خوشقدم بودم. پدرم همیشه به بچههاش احترام میذاشت. اعتقاد داشت که بچهها امانت خدا هستن که پدر و مادر باید عزت و احترام اونا رو همیشه داشته باشن. پدرم بیشتر از بقیه من رو دوست داشت. این رو خودش به من نگفت ولی من از رفتار و نگاهش حالیم میشد. بیشتر از برادر و خواهرهایم پدرم با من رفیق بود. شاید هم اینطور نباشه و همه ما بچهها درباره پدر اینطور فکر کنیم!… ولی آدمهای روستایی ظاهر و باطنشون خیلی زود معلوم میشه. من یه روستازاده هستم که هنوز آفتاب و آسمون و درخت و هوا من رو مست میکنه. دلم همیشه هوای روستا رو داره. خونه کاهگلی ما با سقف چوبی و کوچههایی که هر خونه و آدمهاش همه قوموخویش هستن. نوجین بهترین جای زمینه!… من سالهاست که از نوجین دور شدم. هر وقت باران میاد یاد روستا میافتم. این وقتا احساس میکنم همه اونایی که سالها از این دنیا رفتن دوباره زنده میشن و من اونا رو میبینم. باران که دیر میاد احساس غربت میکنم!… حالا صدای باران میشنوم!….ـ»
عکس از اجرای نمایش «چشمهای اسماعیل» به کارگردانی سارا ظریف صنایعی در سال 1404 شهر شیراز
