دماوند

دماوند

دماوند اسم پسر همسایه ما بود. اسم شناسنامه‌ای او سیامک بود اما خانواده او را دماوند صدا می‌زدند. در کلاس درس وقتی اسم او را سیامک صدا می‌زدند پسرک گیج و با تردید دست‌هایش را بالا می‌برد. در آن‌وقت  بچه‌های مدرسه با شیطنت او را صدا می‌زدند: دماوند…

دماوند یک روز صبح مُرد و او را در گورستان شهر خاک کردند. روی سنگ‌قبر او نوشتند زنده‌یاد سیامک!… مثل همه مردمان شهر که می‌میرند و فراموش می‌شوند

مشاهده مطلب

کومه و کفتران آسمان

مردی برای ایران

در کودکی و شوق و شناخت این دنیا و روزگار با یک اسم بزرگ آشنا شدم. سرباز وطن. هر وقت این اسم را می‌شنوم پر از حس احترام و شوق می‌شوم. برخی اسم‌ها برای ما معنی و حس خاص دارند.

در زمین اجدادی ما که مشرف به رودخانه شرف‌آباد بود یک کومه خاکی کوچک با  چند سنگ در کنار جای خرمن وجود داشت که همه اهالی وقتی از کنار آن رد می‌شدند با احترام می‌ایستادند

مشاهده مطلب

کلاغ و درخت چنار

کلاغ و درخت چنار

چهار‌ساله بودم که فهمیدم یتیم هستم!… یعنی پدری در خانه و خانواده ما نیست. رفتار مادربزرگ و مادر با من طوری بود که نمی‌دانستم باید پدری هم در خانواده ما وجود داشته باشد. پدر برای من یک مرد بود که فقط نبودش را کنار خود احساس نمی‌کردم. من و برادرم در دامن مهربان مادربزرگ و مادری جوان بزرگ شدیم. در خانه‌ای امن و گرم که نبود پدر را هیچ‌وقت حس نمی‌کردیم. مادربزرگ هر شب با دقت و حوصله

مشاهده مطلب

فوتر سایت