شیرینی برای فردا

شیرینی برای فردا

مادربزرگ بعد از سال‌ها زندگی در غربت خواست به زادگاهش برود. دنبال آرامشی بود که سال‌ها فراموش کرده بود. به خانه دخترش رفت و من چند ماه از او خبر نداشتم تا اینکه متوجه شدم بیمار شده و حالش خوب نیست. عمه زنگ زد و خبر داد که مادربزرگ قبل از مردن می‌خواهد مرا ببیند. می‌دانستم در بین همه فرزندان و نوه و نتیجه خانواده به من بیشتر از بقیه علاقه دارد. برای دیدار و عیادت او راهی

مشاهده مطلب

جاده‌های خاکستری

جاده‌های خاکستری

هوا رو به تاریکی بود که از محل کار بیرون زدم و سوار یک ماشین مسافر‌کش شدم تا به خانه بروم. خسته بودم و متوجه نشدم بقیه مسافرها کی و چطور سوار ماشین شدند. خیلی زود حس کردم در فضای داخل ماشین راننده و مسافرهای دیگر حالت و رفتار غریبی دارند. دو مرد قوی‌هیکل در صندلی عقب ماشین دو طرف من نشسته بودند که به طرز شلخته و بی‌ملاحظه‌ای خودشان را به من چسبانده و گرمای تن گنده

مشاهده مطلب

زنی که در شهر گم شد

زنی که در شهر گم شد

شب‌هنگام چند مرد در فضای بیرونی قهوه‌خانه شهر جمع شدند. آنها ساعت زیادی با شوخی و خنده حرف زدند و یا چایی می‌نوشیدند. صدای آنها در خیابان می‌پیچید. هر وقت مردها جمع می شوند صدای هیاهوی آنها زیاد است. در سکوت و تاریکی شهر فقط آن مردها بودند که حرف می‌زدند و زن‌ها در تنهایی خانه کنار فرزندان به روزهای فردا فکر می‌کردند. این تصویر همیشگی شهر بود. در این شلوغی و جمع مردان قهوه‌خانه خاطره گفتن و

مشاهده مطلب

فوتر سایت