پست وبلاگ

حرف‌هایی برای گفتن، حرف‌هایی برای نگفتن

کسانی را می‌شناختم ولی حالا شکل و شخصیت دیگری شده‌اند. حرف‌هایی را می‌شنیدم که حالا آن حرف‌ها را نمی‌شنوم!… نگاه‌هایی را حس می‌کردم که دیگر آن نگاه‌‌ها را نمی‌بینم. نوشته‌هایی را می‌خواندم که حالا دیگر کسی آن نوشته‌ها را نمی‌نویسد! یا من تغییر کرده‌ام یا آن‌ها تغییر کرده‌اند. یا روزگار عوض شده یا اینکه آن‌ها که می‌شناسم عوض شده‌اند. روزگار غریبی است زندگی در این سرای عجیب!…

زمان زیادی از آنچه درباره این آدم‌ها

مشاهده مطلب

نوجوان، مخاطب گم شده تئاتر

نوجوان مخاطب گم شده

تئاتر ویژه گروه سنی «بچه‌ها» را با عنوان کلی «کودک و نوجوان» می‌شناسیم. وقتی از تئاتر برای بچه‌ها حرف می‌زنیم این تلقی یعنی نمایشی برای گروه سنی کودک – نوجوان – در ذهن ما ایجاد می‌شود. اما چقدر این تعریف درست است؟… آیا نمایشی که برای کودک مناسب است برای مخاطب نوجوان هم کاربرد دارد؟… نمایش نوجوان برای کودک کاربرد دارد؟…. چرا این دو عنوان مهم از گروه مخاطب با هم استفاده می شود؟ وقتی از تئاتر کودک

مشاهده مطلب

دماوند

دماوند

دماوند اسم پسرهمسایه ما بود. اسم شناسنامه‌ای او سیامک بود اما پدرش دماوند صدایش می‌زد. فقط پدر او را دماوند صدا می‌زد. کسی نمی‌دانست چرا پدر او را دماوند صدا می‌زد. دماوند یک روز صبح مُرد و او را در گورستان شهر خاک کردند. روی سنگ قبر او نوشتند زنده‌یاد سیامک!… کسی دیگر او را با نام دماوند نمی‌شناخت. حتی پدر هم وقتی با  حسرت از او یاد می‌کرد دیگر دماوند او را صدا نمی‌زد. امروز در روزنامه

مشاهده مطلب

برای دوستی که دیگر در این زمین نیست

برای یک دوست

کودکی یعنی خاطرات هزار رنگ و شیرین
تصویری دور و رویایی که حالا در میانسالی مثل خواب و رویا می‌ماند.
مرگ یک تلنگر سخت است. ضربه‌ای که رویاهای شیرین را به فنا می‌دهد. وقتی خبر مرگ تنها دوست کودکی و جوانی را می‌شنوی یعنی این روزگار و حسرت‌هایش و غم و درد آن پایان ندارد. «منوچهر خسروی کلهر» یکی از عزیران من بود که غریبانه به آغوش مرگ رفت. وقتی خبر او را شنیدم تا چند ساعت فکر

مشاهده مطلب

فوتر سایت